سوز کویر

دل به دیوانه و هوشیار سپردن دم مرگ

همچو دیوار گلی سنگ نمودن بر برگ

عمر هر برگ نوینی به درخت و گل یاس

همچو آن اطلسی ورازقی در گرده داس

پا به دامان کویر برهوت خطه لوت

بگذاز تا به کرم می دهدت لقمه قوت

سوز دل در سفر باد کویر ازدل خار

بشنو تا غم از این خانه برون افتد یار

گفته بودند که مرادی نزند لاف و گزاف

حرف بسیار زند حرف به درمان نیافت

چشم در چشم کویر گوش بده سوز دلش

عطشی بر سرو رویش فکنده  چو گلش

رو سفید از همه چیز سادگیش کشت مرا

فارغ از دغدغه رنگ و هزار گنج بر پشت مرا

/ 2 نظر / 4 بازدید
عباس

میدرخشی ... میتابی ... اما ... دوری ... " ماه " بودن همین است ...!!! با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم انصافا وبلاگ زیبایی دارین.این رو جدی میگم... امیدوارم موفق باشین. به من هم سز بزنین لدفن ممنون

ღ❤ღمـــــــღـــــرد احساسیღ❤ღ

سلام سلام...آپتون قشنگ بود....اگه امکانش هست به منم سر بزنید....راستی تبادل لینک پایه اید؟ ............... خداوندا: این یکی دعا نیست ، یه خواهشه ، یه التماسه ؛ مهربانی را به قلب ما بازگردان …