راز حیات

اکل و معکول بودند در مبان انجمن

هر کدام دامان خود گسترده ان

آکل از آچل به خود مشغول بود

ناگهان معکول او را در ربود

فارغ از خود شد  و معکول بی خبر

اکل دیگر رسید  و مقدمش شد بی اثر

تو مرادی بهر خود  کردی حساب

تا تو باشی در حساب حاضر جواب

ای رفیقان دیدرا در وادی محشرکنید

یک نگاه از قصر بر مقبر کنید.

هر اثر با ما وداع میکرد میگفت ای رفیق

دل مبند بر این فنا اما منم کردم دریق

هیچ پایانی ندیدم خوشتر از دست سخا

هر چه بخشدنزد ایزد آشکاریست بر ملا

ای خدا هرچیز که از این شعر در وصف تو نیست

نیست کن یا هستیش را در زبان انداز چیست؟

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید